
مولانا
داستانی تمثیلی و بسیار آموزنده دارد او در این داستان دباغی را به
تصویر می کشد که از بازار عطر فروشان عبور می کند ،استنشاق بوی عطر او را
بیمار می کند و نقش بر زمین می شود .هر یک از افراد برای بهبود او نسخه ای
می پیچد که ناموفق از کار در می آید ، تا اینكه خانوادهاش باخبر می شوند . آن
مرد ، برادر دانا و زیركی داشت او فهمید كه چرا برادرش در بازار عطاران
بیهوش شده است ، با خود گفت: من درد او را میدانم، برادرم دباغ است و كارش
پاك كردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت كرده و
لایههای مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است . كمی سرگین بدبوی سگ برداشت و
در آستینش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد و نزد
برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد به گونهای كه میخواهد رازی با
برادرش بگوید و با زیركی ، طوری كه مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو
بینی برادر گرفت. چند لحظه گذشت و مرد دباغ به هوش آمد. مردم تعجب كردند
و گفتند این مرد جادوگر است ، در گوش این مریض افسونی خواند و او را درمان
كرد !
پی نوشت :
این داستان را تقدیم می کنم به آن دو نفر که یکی گفت : از شنيدن صداي شجريان حالم به هم مي خورد و دیگری که گفت : صدای چوب خشک از صدای شجریان بهتر است!!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:47  نویسنده مریم